ignacio



خیلی روزای آشغالی هستن. یا خیلی یکنواختن و هیچ اتفاق خاصی نمیوفته که تو حافظه ثبت شه، یا فقط اتفاقات و خبرای بد هستن که اپنارو هم مغز بعد یه مدت اتوماتیک پاک میکنه. خلاصه چند سال بعد هیج اثری از این روزا تو ذهنم نخواهد بود. فقط تموم بشن، تموم.


بابا داشت از دختر عمه‌هام تعریف میکرد و گفت که ماشالا از اونا موفقتر تو فامیل نداریم، داریم؟». من گفتم آره داریم، منو داداش. گفت آخه اونا شرایطشون خ سخت بوده. خواستم بگم مگه شرایط ما خوب بوده؟»

اوج دعواهاشون همزمان شده بود با امتحانای سوم دبیرستان من و اوایل دانشگاه داداش. تو کی*ی ترین روزا برا کنکور لیسانس میخوندم. زمانی که برا کنکور ارشد میخوندم خونه داری میکردم و الانم که ارشد میخونم بخاطر تنها نموندن بابا و کمک بهش بیشتر از یه ماه طول نمیکشه تهران موندنم و برمیگردم خونه. استادم همیشه سر همین دعوام میکنه. تو دو سال سه بار اضطراری از تهران خودمو رسوندم شهرستان. ۸ ساله که از هم جدا شدن و زندگی رو برامون جهنم کردن (قبل جدایی هم گوهی نبود).

خسته شدم از جاده. خسته شدم از این بلاتکلیفی. خسته شدم از اینکه اولویت زندگیم خودم نیستم. خسته شدم از این که نمیتونم برا آینده با خیال راحت یکی از گزینه های روی میز رو بردارم. انصاف نیست.

شاید بگین خیلیا تو شرایط بدتر از این هستن. خوب ظرفیت و تحمل آدما فرق میکنه. شاید من تحملم کمه.

امشب هم باز دارم میرم تهران. اصلا حال  ندارم. خیلی خوب نیستم.

البته این روزا چیزای خوبی هم در حال اتفاق ه. یک ماهی میشه که باهم آشنا شدیم. خیلی حالمو بهتر کرده، خیلییی. حتی اگه به جایی نرسه تا الان که مثل یه فرشته نجات بوده برام.



یک هفتست تهرانم و هیچ غلطی در مورد پایاننامه نکردم.

این روزا فکر میکنم خیلی اشتباه اومدم. کلا خیلی فرصت‌ها و لحظه‌های خوبی رو از دست دادم. چیزایی که الان بزرگترین کمبودای زندگیمه. شاید بچگانه ولی طبیعی.

مخصوصا امروز که با س (هم دانشگاهیم) صحبت کردم. میبینم چقدر سادگی کردم. چقدر کم کاری کردم. چقدر خودمو دست کم گرفتم. چقدر الکی سعی کردم انسان خوبی باشم، وقتی که برا هیشکی مهم نبوده. چقدر گفتم حتما منظوری نداره». چقدر باید حسرت کارای نکردم رو بخورم؟

فقط خودمو آزار دادم.

خستم.


امروز با استادمون تو یه جمع صمیمی در مورد مهاجرت و وضعیت اقتصادی و دوران زندگیش تو خارج یه عالمه صحبت کردیم. بحث به اینجا رسید که دکتر گفت تا الان از این سرویسهای تاکسی اینترنتی استفاده نکرده، چه تو ایران چه خارج. پرسیدیم .چرا؟ در پاسخ گفت dilatation anale». در فرانسوی یعنی ک*ن گشادی.

یه کدی بود که چند روز درگیر نوشتنش بودم. عصر که میخواستم جمع کنم و برم، تموم شد و یه ران گرفتم ببینم چه ارورهایی میده. در کمال تعجب تو همون تلاش سوم-چهارم  شبیهسازی شد و به نظر جوابش درست بود. ولی نباید اینقدر خوب جواب میداد. خیلی خیلی پیچیده بود و واقعا مغزم رو ذوب کرده بود.

فردا قراره بابا عمل آب مروارید داشته باشه. البته داداش گفته کا نیازی به بودن من نیست. ولی من فردا شب برمیگردم خونه تا قبل رفتن داداش به اروپا یک هفته‌ای باهم باشیم.


دیروز با اولین بارون پاییزی شروع شد و در عرض یک شب از تابستون گرم کاملا وارد پاییز شدیم. (هوا خیلی سرد شد)

انگار این بارونه درد همه رو تو این شهر تازه کرده و همه به یه دیواری تکیه دادن و دارن سیگار میکشن. انگار فقط منم که ترک کردم و باید تحمل کنم.

دیگه دوره ارشد و زندگی تو تهران مثل سال اولش قشنگ و پر از خاطرات خوب نیست. حجم کارو پراکنده شدن دوستام باعث شده خیلی تنها باشم. یه مدتی‌ه از درون حالم خوب نیست. تقریبا زندگیم شده خوابگاه و دانشگاه. به ندرت یه آخر هفته‌ای چیزی بیرون میرم با کسی. خیلی وقته میخوام برم مرکز مشاوره دانشگاه، ولی نشده. الان بزرگترین دلخوشی زندگیم اینه که کدی که دو سه روز نوشتنش طول میکشه جواب بده.

منتظر ایمیل یه استادی هم هستم که اگه جواب مثبت بده بلافاصله تافل ثبتنام میکنم و اپلای میکنم برا اون پوزیشن‌ه. پوزیشنش خیلی خوبه و خیلی نزدیکه به کاری که الان میکنم. ولی فعلا جواب نداده و داره دیر میشه.

ایام جالبی نیست کلا. باشد که زود بگذره.


همانا بدترین بندگان، آنهایی هستند که برای راحتی خود یا حفظ منافع، حقوق دیگران را نادیده میگیرند.

چرا اینو میگم؟

خوابگاه ما اینجوریه که برای ۵ تا اتاق یک کولر آبی هست. هر اتاق ۴ نفر ساکن داره. بین این بیست نفر استانه تحمل سرما یا گرما میتونه خیلی متفاوت باشه. هزارتا راه برای تنظیم باد و سرمای هر اتاق هست. علاوه بر اون یه قانون کلی هست که میگه: برای سرما چاره هست، ولی برای گرما نه. (کسی که سردشه لباس میپوشه. کسی گرمشه بشه؟ اگه کافی نبود چی؟)

سه روز پیش یکی اومده جعبه کلید کولر رو از جاش کنده و سیم‌هاشو همینطوری ول کرده (که خیلی خطرناک) و از روز بعدش هوا گرمتر شده. دیشب خیلی گرمم بود و پنجره اتاقو باز گذاشتیم و هرچی پشه تو این منطقه بوده یه دور مارو مورد عنایت قرار دادن.

یک انسان چقدر میتونه بی فرهنگ و نادان و. باشه آخه؟


صبح ۳:۳۰ قرار بود بریم کوه و منم از اونجایی که هر روز همون ۳ اینا میخوابم، دیگه گفتم یکی دو ساعت جواب نمیده و نخوابم با انرژی تر میشم. همیطوری هم شد. هم اتاقیام که داشتن میخوابیدن من لباس میپوشیدم برم. مسیر رفت خیلی خیلی تاریک بود و به سختی بالا میرفتیم و یکم مونده به پناهگاه کم کم هوا روشن شد. نه که وسط هفته بود، تقریبا هیچکس نبود اون بالا. یه صبونه مشدی زدیم و برگشتیم. اومدم خوابگاه یه دوش گرفتم و به خاطر یه کار کوچیک رفتم دانشکده. ۳۲ ساعت بود که نخوابیده بودم. دیگه نتونستم بیخوابی رو تحمل کنم و اومدم اتاقم و خوابیدم.

باید یه سی‌وی بنویسم و یه ایمیل به یه استاده بدم. اگه اوکی بشهههههههههههه


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

ترانه سرا فروشگاه چله خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد ... عواملی که خطر ایجاد زخم های مزمن را بالا می برد مرکز مشاوره آمین بال بلاگ تناسب اندام مد و زیبایی seyedmohammad_ardam بازارسه